تبليغاتX
رد پای عشق
دیروز به جرم بالا رفتن از قلبت دستگیر شدم .....بیا بهشون بگو ساکن قلبم دزد نیست
 

چرا بار سفر بستی

چرا از بین ما رفتی

حبیب از ما بدی دیدی ؟؟

که اینجوری سریع رفتی؟؟

هنوزم باورش سخته

که خواندن را رها کردی

به یادت هست شعرم را

فقط تو زمزمه کردی؟؟

حالا غمگین غمگینم

چرا تنها سفر کردی ؟/

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 

:با خنده نه تبدارم ، نه بیمارم

گر سرخم ،چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی

 

یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته

 

و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود

ز آنچه زیر لب می گفت: شنیدم سخت شیدا بود

نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش

افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش

 

اگر یک شاخه گل آرد ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و بسوزانند
شود مرهم برای دلبرش آندم شفا یابد

چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را

 

بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده، که افتاد چشم او ناگه به روی من

بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من

 

به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را رو به بالاها
تشکر می کرد پس از چندی

 

هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟

 

در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز دوایی نیست

واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم

 

دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟

 

و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد- آنگه

 

مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت زهم بشکافت

 

اما ! آه صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد

 

نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی بمان ای گل

 

ومن ماندم نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی

و نام من شقایق شد

گل همیشه عاشق شد


 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 

منو به دست من بکش ،

به نام من گناه کن ،

 اگر من اشتباهتم هميشه اشتباه کن ،

نگو به من گناهت رو به پاي من حساب نيست ،

که از تو آرزوي من به جز همين عذاب نيست...

 هنوز ميپرستمت ،

هنوز ماه من تويي ،

هنوز مومنم ، ببين..

. تنها گناه من تويي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

بايد قصه اي تازه آغاز كنم و نشان دهم كه هنوز ميتوانم عشق بورزم
باز هم برايت مينويسم از لحظه ضيافت من و دل كه در آن جاي تو خالي بود
و باز هم برايت مينويسم از عطش ديدار تو ,از بغض غربت كه واژه به واژه آن را گريه كردم

ابري ديگر فرا گرفته است
آسمان دلم را
ميان غباري از درد نشسته ام
به انتظار نگاه باراني

صده ها, هزاره هاست كه نشسته بر سكوي انتظار يخ بسته ام,سنگ شده ام بدل به تنديسي سيماني شده ام .مدتهاست كه زمان گم كرده بر قلب خالي اين تنديس سيماني چشم اميد دوخته ام و تو را كه نميدانم كيستي و فقط ميدانم مثل هيچكس نيستي ,انتظار ميكشم.
بر هر ضريحي,بر هر شاخساري,بر هر قفلي,بر هر سبزه و گلي,بر هر باغ و گلستاني,بر هر خاطره و خاطره اي و بر تمامي لحظه هاي فرصت رو به پايانم
آمدنت را
دخيل بسته ام

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 


      آنکه مست آمد و دستی به دل ما زد و رفت..

 

. خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

به چه مي خندي تو ؟ به مفهوم غم انگيز جدايي.

به چه چيز ؟

به شکست دل من يا به پيروزي خويش؟

به چه مي خندي تو ؟

به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد!

يا به افسونگري چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه مي خندي تو !به دل ساده من مي خندي

 که دگر تا به ابد نيزبه فکر خود نيست

خنده داراست بخند (

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 

 

زندگی قصه ی تلخی است که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 

هی فلانی میدانی ؟؟

میگویند رسم زندگی چنین است ..

می ایند می مانند   عادت میدهند  و میروند

وتو در خود تنهایی میمانی

راستی نگفتی رسم تو نیز چنین است؟؟؟

مثل همه  فلانی ها ؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

یک روز پدر بزرگم  برام يه کتاب دست نويس آورد، کتابي که بسيار گرون قيمت بود، و با ارزش، وقتي به من داد، تاکيد کرد که اين کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا بايد چنين هديه با ارزشي رو بي هيچ مناسبتي به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و يه جايي پنهونش کردم،

 چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندي ؟ گفتم نه، وقتي ازم پرسيد چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندي زد و رفت،

همون روز عصر با يک کپي از روزنامه همون زمان که تنها نشريه بود برگشت اومد خونه ما و روزنامه رو گذاشت روي ميز، من داشتم نگاهي بهش مينداختم که گفت اين مال من نيست امانته بايد ببرمش،

به محض گفتن اين حرف شروع کردم با اشتياق تمام صفحه هاش رو ورق زدن وسعي ميکردم از هر صفحه اي حداقل يک مطلب رو بخونم.

در آخرين لحظه که پدر بزرگ ميخواست از خونه بره بيرون تقريبا به زور اون روزنامه رو کشيد از دستم بيرون و رفت. فقط چند روز طول کشيد که اومد پيشم و گفت ازدواج و عشق مثل اون کتاب و روزنامه مي مونه

ازدواج اطمينان برات درست مي کنه که اين زن يا مرد مال تو هستش مال خود خودت، اون موقع هست که فکر مي کني هميشه وقت دارم بهش محبت کنم، هميشه وقت هست که دلش رو به دست بيارم، هميشه مي تونم شام دعوتش کنم اگر الان يادم رفت يک شاخه گل به عنوان هديه بهش بدم، حتما در فرصت بعدي اين کارو مي کنم حتي اگر هرچقدراون آدم با ارزش باشه مثل اون کتاب نفيس و قيمتي، اما وقتي که اين باور در تونيست که اين آدم مال منه، و هر لحظه فکرمي کني که خوب اين که تعهدي نداره، مي تونه به راحتي دل بکنه و بره، مثل يه شيء با ارزش ازش نگهداري مي کني و هميشه ولع داري که تا جايي که ممکنه ازش لذت ببري، شايد فردا ديگه مال من نباشه، درست مثل اون روزنامه حتي اگر هم هيچ ارزش قيمتي نداشته باشه...

و این تفاوت عشق است با ازدواج


+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 

زندگی باید کرد ! گاه با یک گل سرخ ،

گاه با یک دل تنگ ، گاه باید رویید در 


      پس این باران ، گاه باید خندید بر غمی بی پایان .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

اگر باران بودم ، آنقدر می باریدم تا

غبار غم از دلت بردارم...

اگر اشک بودم ، مثل باران بهاری به پایت می گریستم...

اگر گل بودم شاخه ایی از وجودم را

تقدیم وجود عزیزت می کردم

اگر عشق بودم ، ‌آهنگ دوست داشتن را برایت

می نواختم...

ولی افسوس که

نه بارانم ،‌ نه اشک ، ‌نه گل و نه عشق اما هر چه هستم...

دوستت دارم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 

براي تو مي نويسم تو که معناي بارون رو ميفهمي تو که هيچ وقت با آسمون قهر نميکني ....

براي تو که براي ديدنم روزها رو توي تقويم خيالت خط ميزني .......

براي تو مي نويسم فقط براي تو نازنينم !!!

من براي ديدن تو و رسيدن به تو از همه پروانه ها بي پرواتر هستم پس پذيراي حضورم توي يه روز سرد

 زمستوني باش اون لحظه ايي که از اشتياق ديدنت گرمترين لحظه هاست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

عشق يک واژه زلال است ، تو بايد باشي

،

قلب من زير سوال است ، تو بايد باشي

 

فال حافظ زدم آن رند غزل خوان هم گفت

 

، زندگي بي تو محال است ، تو بايد باشي . . .

 

.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 
 

 

کاش خدا از تو بگیرد ؛


آنچه را که خدا را از تو می گیرد...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

نخستین نگاه

لحظه ای است که در میان خواب و بیداری زندگی جدایی می اندازد.

نخستین نگاه دوست شبیه روحی است که در حال پرواز باشدو آسمان و زمین از آن سر میزند.

نخستین نگاه شریک زندگی نشانگر سخن خدا است که فرمود : بشنو.

نخستین بوسه:

نخستین جرعه ای است از جام فرشتگان و چشمه عشق.

واژه ای است که از دهان بیرون می آید و قلب را به عرش مبدل و عشق را به شکل شاهزاده ای درمی آورد و از اخلاص تاج می سازد.

نوازش لطیفی است حاکی از انگشتان نسیم بر دهان شکوفه ها...    جبران خلیل جبران

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 .

امروز مرا بخوان که فردا دیر است / این خواب عجیب ما چه بی تعبیر است

فردا که ببینمت دگر عشقی نیست / فردا دل من از آشنائی سیر است . . .

ای کاش دلم اسیر و بیمار نبود / دربند نگاه او گرفتار نبود

من عاشق و او ز عشق من بی خبر است / ای کاش دل و دلبر و دلدار نبود . . .

نه یادم میکنی نه میروی یاد / به نیکی باد یادت ای پریزاد

مرا کردی تو ای دوست فراموش / فراموشی ست رسم آدمیزاد . . .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 

سلطان كائنات كه چنين كائنات ساخت

مقصود عشق بود جهان را بهانه ساخت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

اگه به زور روزگار از زندگیت میرم کنار

 

میرم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار

 

تو گریه های زارو زار سپردمت به روزگار

 

این از خودم گذشتنو پای خاطر خواهیم بذار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 
كاش آن روز كه تقديم تو شد

                                     هستي من

                                       مي سپردم كه مواظب باشي

جنس اين جام بلوري است

                        پر از عشق و غرور                      

                                               مبادا كه بازيچه شود مي شكند.....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 

پیاده میشوم دنیا نگه دار

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید ؟؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 

من در سرزمینی زندگی می کنم که دویدن

 سهم کسانی است که نمی رسند و

رسیدن حق کسانی است که نمی دوند .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 

دلم گرفته،

دلم سخت در سینه گرفته،

 با تمام وجود تو را می خوانم ؛

 از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را،

جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت را که دیرزمانی

است در سیل باد بی وفای زمانه گم کرده ام

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

سرم را در تاريکي گودالها فرو مي‌برم. لباس سکوت بر تن مي‌کنم و ديگر به تو نمي‌گويم بمان. کنار مي‌روم تا راه زندگي خود را به تنهايي طي کني. مي‌فهمم اما وانمود به نفهميدن مي‌کنم. حس را در خودم مي‌کشم. عشق را سرکوب مي‌کنم تا با تنهايي خود خوش باشي.

من با خنجر زدن به روح و جسمم، آنچه را که تو مي‌خواستي برايت فراهم کردم. آسوده باش که به آنچه مي‌خواستي رسيدي... در حاليکه حتي لحظه‌اي به آنچه من مي‌خواستم فکر هم نکردي...

براي اعتراض نيست که اين سخنان را مي‌گويم. بارها به تو گفته‌ام که قلب من از گدايي کردن عشق مستغني است. براي برهم زدن روزهاي آرامت هم نمي‌گويم. تکرار اين جملات براي اين است که روز به روز بيشتر از گذشته از تو و زندگيت متنفر شوم تا زندگي کسي را مانند تو نابود نکنم...!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 

منم، منی که دیگر هیچ چیزی را دوست نمی دارم

به نشان نا رضایتی از امر تغییر پذیر.

نفرت هم نمی ورزم به هیچ چیز

به نشان نارضایتی تمام عیار از امر تغییر ناپذیر.

((برتولت برشت))

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

 

دلم از غصه داره خون میشه دریا کاری کن

 

غم مو مثل موجات وردار تو ساحل خالی

 

کن

 

بیا دریا کاری کن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

بعضي ها وقتي كاري داشته باشند دوستت هستند


بعضي ها وقتي گير مي كنند دوستت هستند

 

بعضي ها نيستند و وقتي هم هستند بهتر است نباشند

 

بعضي ها نيستند و اداي بودن در مي آورند


بعضي ها در عين بودن هرگز نيستند


بعضي هاي ديگر هم به طور كلي هستند ولي آدم نيستند

 

آنهاي ديگري هم كه آدم هستند نيستند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد. مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار

ديگر او را نيش زد . رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند , نجات مي دهي" . مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت من اين است که عشق بورزم


...................................................................................................



در تصاوير
حكاكي شده بر سنگهاي تخت جمشيد هيچكس عصباني نيست. هيچكس سوار بر اسب نيست. هيچكس را در حال تعظيم نميبينيد. هيچكس سر افكنده و شكست خورده نيست .هيچ قومي بر قوم ديگر برتر

نيست و هيچ تصوير خشني در آن وجود ندارد . از افتخارهاي ايرانيان اين است كه هيچگاه برده داري در ايران مرسوم نبوده است در بين صدها پيكره تراشيده شده بر سنگهاي تخت جمشيد حتي يك تصوير برهنه و

عريان وجود ندارد ، بفرست براي ايرانيان تا يادمون بمونه چي بوديم
***************************






+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

با  سلام من لینا

شخصا اعلام میکنم

که مطالب این وب لاگ

خطاب به شخص خاصی نیست

+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا | 

اگه از تو ننوشتم ،


 فکر نکن سرم شلوغه توی زندگی یه وقتا ،


 تنهایی رمز عبوره اگه از چشمات گذشتم ،


فکر نکن عاشق نبودم مطمئن باش توی دنیا ،


دل به تو سپرده بودم .


+ نوشته شده در  ساعت   توسط لینا |